![]() |
![]() |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 19:36 توسط رضا |
|
عشق يعني رازقي ، يعني نسيم عشق يعني مست گشتن از شميم عشق يعني آفتاب بي غروب عشق يعني آسمان ، يعني فروغ عشق يعني آرزو ، يعني اميد عشق يعني روشني ، يعني سپيد عشق يعني غوطه خوردن بين موج عشق يعني رد شدن از مرز اوج عشق يعني از سپيده تا سحر عشق يعني پا نهادن در خطر عشق يعني لحظه ديدار يار عشق يعني دست در دست نگار عشق يعني رقص آب و آينه عشق يعني عقل شد مدهوش تو عشق يعني مست در آغوش تو عشق يعني لحظه هاي بي قرار عشق يعني صبر ، يعني انتظار عشق يعني اشتياق و اضطراب عشق يعني دلهره ، يعني شتاب عشق يعني اشک ، يعني عاطفه عشق يعني يادگاري ، خاطره عشق يعني لايق مريم شدن عشق يعني با خدا همدم شدن عشق يعني جام لبريز از شراب عشق يعني تشنگي ، يعني سراب عشق يعني خواستن ، له له زدن عشق يعني سوختن ، پر پر زدن عشق يعني سالهاي عمر سخت عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ عشق يعني با "خدايا" ساختن عشق يعني چون هميشه "باختن" عشق يعني چون هميشه "باختن" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 19:31 توسط رضا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 13:26 توسط رضا |
|
|
سرد است
ایا در این دیار کسی هست که هنوز از آشنا شدن با چهره ی فنا شده ی خویش وحشت نداشته باشد !!!!آیا زمان آن نرسیده ست که این دریچه باز شود باز باز باز که آسمان ببارد و مرد بر جنازه ی مرده ی خویش زاری کنان نماز گزارد ؟؟ شاید پرنده بود که نالید یا باد در میان درختان یا من که در برابر بن بست قلب خود چون موجی از تاسف و شرم و درد بالا می آمدم واز میان پنجره می دیدم که آن دو دست آن دو سرزنش تلخ وهمچنان دراز به سوی دو دست من در روشنایی سپیده دمی کاذب تحلیل می روند و یک صدا که در افق سرد فریاد زد :خداحافظ !!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 11:21 توسط رضا |
|
|
بي تكلف ز غم هجر تو خون شد جگر م كاش آ تش زنم از آه خود اين پرده ي راز تا خبر دار كنندت ز غمت پرده درم **** ديگر ز پا فتاده ام اي ساقي اجل لب تشنه ام بريزبه كامم شراب را اي آخرين پناه من آغوش باز كن تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را **** بر گور عشق خويش شباهنگ ماتمم داني چرا نواي عزا سر نميكنم؟؟! تو صحبت محبت من باورت نبود من ترك دوستي زتو باور نميكنم نميكنم **** |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 11:19 توسط رضا |
|
|
دلتنگی...دلتنگی...دلتنگی... آدم که دلتنگ میشود...چه فکرها که نمیکند... چه اندیشه ها که در خیال خود ندارد...و چه رویاها... که گاه خنده را طرحی می کند بر لبان... و گه غم را بغضی میکند شکسته در سینه تا در پی بهانه... قطره اشکی جاری شود بر گونه ها |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 11:11 توسط رضا |
|
|
بوسه صادقانه مرا بر پیشانی ات بپذیر تا من به یقین برسم
كه تو وجود داری، دروغ نیستی! فریب نیستی من در میان دریایی ایستاده ام و شن های ریز طلایی ساحل را
درون دستانم گرفته ام. ببین چگونه از لای انگشتان مرتعش و فشرده ام می لغزند و به دریا فرو می ریزند! مشت هایم را
سخت تر می فشارم تا شاید بتوانم شن ها را درون دستانم نگاه دارم. اما افسوس كه هر چه سخت تر می فشارم، شن ها به سرعت و
پوزخند زنان از لای انگشتانم فرو می ریزند و من اشكی چند از دیدگان فرو می ریزم! آه خدایا، چرا من نمی توانم آن ها را در آغوشم بفشارم.
خدایا آیا من نمی توانم حتی دانه ای ریز از این شن ها را
از دست امواج بی رحم دریا نجات بخشم !؟ آه خدایا، آیا عشق را نیز نمی توان هیچ گاه در دستان خویش
نگه داشت! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم دی 1386ساعت 12:26 توسط رضا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 17:11 توسط رضا |
|
|
اون که یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناه دل بی کسم بود تنهام گذاشت رفت رفا از خیالم ،از درد دوریش من بی قرارم خیال می کردم،پیشم می مونه،ترانه عشق واسم می خونه خیال می کردم یه هم زبونه ، نمی دونستم نا مهربونه با اینکه رفته ، اما هنوزم از داغ عشقش دارم می سوزم فکرو خیالش، همش باهامه،هرجا که می رم جلو چشامه دلم می خواد تا دووم بیارم ، رو درد دوریش مرهم بزارم اما نمی شه ، راهی ندارم،نمی تونم من طاقت بیارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 9:59 توسط رضا |
|
|
من اگرديوانه ام |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 11:16 توسط رضا |
|
|
عشق مثل نفس کشيدن در عشق، ابهامي وجود ندارد ـ ابهام، در ماست. نه تشريفاتي در عشق هست و نه فرضياتي فلسفي. عشق، رهيافتي ساده و مستقيم به زندگي ست. كلمه ي ساده و بي پيرايه ي عشق. معجزه اي را در خود نهفته دارد. مهم نيست كه به چه كسي عشق مي ورزي، متعلق عشق موضوعيت ندارد. آنچه مهم است اين است كه بيست و چهار ساعت روزت را عاشقانه سپري كني، همان طور كه در بيست و چهار ساعت روزهايت، بي استثنا نفس مي كشي. نفس كشيدن هدفي را دنبال نمي كند، عشق ني |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 11:14 توسط رضا |
|
|
دل بی تو یک خونس متروک و ظلمت بار
سوگ عزای توست هر گوشه ی دیوار دیونه بازاره تو خونه ی متروک شاعر شدن مرده سازم شده نا کوک هر آیینه در بند هر ثانیه نا خوش لبخند عکس تو بی حس و گرما کش رومیز بی احساس شمعی کدر سوزه رو کاغذ بی خط اشکای امروزه خودکار سرد من جوهر نمی باره لبریز ناگفتس ،بغضش نمی زاره مرگ آوره امروز لعنت به این ماتم فردا چه دلگیره تاریکه و مبهم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 11:13 توسط رضا |
|
روزها مي گذرد بدون شنيدن صداي يارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:10 توسط رضا |
|
|
این بار هم تو را می یابم در هیاهوی یک التهاب ناب که صداقت را معنا می کند تو را آغاز می کنم به روی برگهای سپید تا برگهای دفتر زندگییم آرام ،آرام از روح ترانه هایت لبریز شوند باز می گردم به آغاز به ابتدای نگاه تو به اوج احساسهای بی نشان دوست داشتن رمزی برای رهایی از تکرار است دوست د اشتن رسیدن به اوج جاودانگی باورهای ماست ولی افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم پس هیچ وقت دریغ نکنیم برای دوست داشتن |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:7 توسط رضا |
|
|
میخواد بره سفر . ازم خواست بدرقه اش نکنم . ازم خواست احوالشو جویا نشم . ازم خواست اگه رفتم اونجا مثل یه غریبه باشم . ازم خواست مزاحمش نشم . اینجوری خداحافظی کرد .......... میخواد بره و فکر نمی کنه با گریه هام ، یه کاسه پر از اشک پشت سرش میریزم و اون هرگز نمی فهمه . نمی فهمه تو راه سفر تنها نیست ، منم باهاشم ، منم با خودش می بره . اما نمی بینه وجودم تنها میشه ، مثل همیشه ....... شاید هیچ وقت نشنوه از بدو رفتنش ترانه های دلتنگی رو تو دلم سر دادم ، نه ...... نمی شنوه ..... موقع خداحافظی مثل یه کبوتر خسته بال ، فقط نگاهش می کنم و تا نفس دارم دنبالش پرواز می کنم . نه ..... نمی فهمه کی با همه ذرات وجودش دعاش کرد ..... نمی فهمه چرا اینقدر کوله بارش سبک شده . نمی فهمه چرا احساس دلتنگی نمی کنه . نمی فهمه چرا راه سفر به نظرش زیباست و چرا این همه کبوتر تو جاده پرواز می کنن ........... نه ...... بزار آروم بره ............ بهم گفت : هیچ وقت نرم دنبالش ، شاید شاهزاده ای که قراره با اسب سپیدش بیاد سراغش ، منو کنارش ببینه و برگرده ..... اما نمی دونه شاهزاده ها هم گاهی لباس گدایی می پوشن ........... نمی فهمه بغض یعنی چی ؟؟؟؟؟ وقتی نتونم بدرقه اش کنم . وقتی نبینه با نگاه پر التماس ، وجودم رو کف دستهای یخ زده ام گرفتم و تقدیمش می کنم تا با خودش ببره....... و هیچ وقت نمی فهمه بعد رفتنش ، چرا همه می گن یه دیوونه ، تنگ غروب با گیتارش کنار جاده ، ترانه دوری پر از غمی رو می خونه ...... سفر آغاز تنهایی نیست ...... آغاز دوباره دلتنگی شعر من است .....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:5 توسط رضا |
|
تا سپيده...هوای سردی بود حسابی سردم شده بود اونقدر که دندون هام روی هم بند نمی شد . سرما سیلی سردی به صورتم زد اونقدر سرد که از خواب پریدم . دلم می خواست تمام سرما رو بریزم تو یه شیشه و درش رو محکم ببندم.دلم آفتاب می خواست ،اما نبود مثل تو که هروقت خواستم نبودی. دیگه داشتم از سرما یخ می زدم تو اون مدتی که من او نجا بودم آدم های جور واجوری رفت وآمد می کردن بعضی ها با هم حرف می زدن بعضی ها فقط قدم می زدن خیلی ها هم ... خدا یاداشتن چی کار می کردن ؟ جالب اینجا بود که هیچ کدومشون هم سرمارو حس نمی کردن حداقل به اندازه من سردشون نشده بود.دستهام رو از جیبم بیرون اوردم و آروم روی صورتم گذاشتم.صورتم یخ زده بود اما دستهام یه خورده گرم بود.لباسم رو روی شونه هام کشیدم و روی صندلی کنار خیابون نشستم.یه هو خوابم برد.وقتی از خواب بیدار شدم دیگه سردم نبود اصلآ احساسه سرما نمی کردم راستش تو خواب دیدم... فقط برای یه لحظه دیدم ... آره خودش بود من دیدمش... خدایا شکرت... پی نوشت: ۱.گفت بنویس ...گفتم می نویسم از دلتنگی... تو بنویس. ۲.نوشتن یه مطلب سرد، تو هوای سرد ، با خوردن یه لیوان آب سرد، وااای سردم شد. ۳.دیدنش فقط برای یه لحظه ... اونم عشق می خواد که من ندارم. ۴.می دونی؟؟؟؟؟؟ دلم می خواد گریه کنم ... دیگه حوصله ندارم. ۵.ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم غم هجران تو را چاره زجایی بکنیم. ۶.اشک ها روی گونه هایش بازی می کنند... آه سردی کشید ... این عدالت نیست. ۷.از پس همان کوچه های سرد گرمای بودنت را حس کردم. ۸.یوسفم در راه است ،می آید،من می دانم. ۹.انتظارت را نقاشی می کنم و باهمان نامه ای که برایت نوشته ام به کبوتر سفیدم می دهم، تو آن را بخوان جوابم را به کبوترم بده تا بیاورد من منتظرم. ۱۰.بتاب ای آفتاب صبح امید... پایان... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:2 توسط رضا |
|
|
یادم باشد که آن دم در انتهای افق در انتظار نشسته ام ستاره ی خوشبختی در دستانم است یادم باشد یک نفر ساده بی صدا عبور می کند و ناگه فاصله ی بین رابطه ها را پل می زند یادم باشد لحظاتی هست که حقیقت مقابل دیدگانمان خیمه زده و ما در برهوت خیال به دنبال حقایق می گردیم یادم باشد لحظه هایی هم عشق جاری است و ما همچون موج هایی بی سر زمین بر ساجل غم هایمان می کوبیم و دوباره در خود گم می شویم یادم باشد عشق می تواند در نگاهی غم بار رخنه کند و سکوت ارزانی دارد یادم باشد آن دم که در دریای بی کسی غرق می شوم کودک جهان آغوش گشوده و من عاشقی را نیاموخته ....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:0 توسط رضا |
|
آره ... جاده خوشبختی بسته جاده خوشبختی خرابه ... اصلا چی هست جاده خوشبختی ؟؟ واقعیت داره؟؟؟ اگه داره ... پس چرا هیچکس قدم تو این جاده نذاشته؟؟؟ چرا سر آغاز و انتهایی نداره ؟؟
.....
اصلا خوشبختی چیه؟؟؟ آره .. فقط یه واژه ی مسخره س اصلا بی خیال خوشبختی! میخوای چیکار خوشبختی رو وقتی .......... وقتی چیزی رو داری که دنیا نداره وقتی کسی رو داری که ............... ......................
آره ! بودنه با تو ... از همه چیز برتره حتی خوشبختی! میدونم ... میدونم فکر میکنی دیوونه شدم !! ؟ آره ! ....... شدم مثل خودت من این دیوونگی رو دوست دارم من باهاش زندگی میکنم . . . نیستی ؟؟؟ ...... اینم میدونم ...... نیستی یه چیزی بینمونه به اسم ...... فاصله اما مهم نیست توی دنیای آدما این فاصله معنا داره ! اما تو دنیای من .....هیچی بینمون نیست
میدونی ....! بعضی وقتا چنان تو خیالت غرق میشم که یادم میره نیستی یادم میره همش خیاله یادم میره من و تو .... باید باید ... به رسم تقدیر فقط یاد و خاطر همدیگرو داشته باشیم
ولی بازم مهم نیست! مهم عطر حضورته مهم فکر و خیالته مهم ..........!!
بمان و بدان با توام ................ تا ابد reza-now |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 9:4 توسط رضا |
|
|
اونقدرعاشق میشم عاشق میشم عاشق میشم عاشق میشم عاشق میشم ... اونقدر از تو میگم که میون اسم تو توی آسمون عشق رنگین کمون پیدا بشه تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه ؟ تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه ؟ فقط تو رو ، داره فریاد میزنه تو هوای تازهٔ زندگی هستی که تو قصر آرزو هایم نشستی تو همون معجزه و لطف خدایی که طلسم نا امیدی رو شکستی تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه ؟ تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه ؟ فقط تو رو ، داره فریاد میزنه میون گلها نرو ، سخته پیدا کردنت آخه تو خودت گلی ، چه قشنگه دیدنت میون گلها نرو ، سخته پیدا کردنت گل خجالت میکشه از تو و خندیدنت تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه ؟ تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه ؟ فقط تو رو ، داره فریاد میزنه تو هوای تازهٔ زندگی هستی که تو قصر آرزو هایم نشستی تو همون معجزه و لطف خدایی که طلسم نا امیدی رو شکستی تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه ؟ تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه ؟ فقط تو رو ، داره فریاد میزنه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 9:2 توسط رضا |
|
عشق ، یعنی …عشق یعنی مستی دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی سر به دار اویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 8:58 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من يعني رضا هميشه عاشق ... اين وبلاگ رو تقديم مي كنم به دنياي خودم ، عشق ، زندگي
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| پیوندها |
|
مبينا جوون Jo0oJo0o الهه |
|
RSS
|